
اسم این داستان را زیاد شنیده بودم. علاقه مند شدم بخونمش داستانش را دانلود کردم البته فکر می کردم داستان خیلی بلندی باشه ولی این طور نبود البته بعد از خوندن این داستان در جایی دیگر این داستان را با اندکی تغییر دیدم ولی کلیات تقریبا همین بود که در زیر نوشتم. :)
ماجرای داستان مربوط به زمان صفویان میشه که شاه عباس پهلوانی داشت به نام فرخ که خیلی به او می بالید. شاه عباس، فرخ را به تبریز فرستاد تا از پادشاه تبریز که مالیاتش را هفت سال پرداخت نکرده بود مالیات بگیرد و پهلوان او مسیح را اسیر کنند و به اصفهان بیاورند. فرخ به تبریز میره با مسیح می جنگد و در نبردی نزدیک مسیح پهلوان تبریز از فرخ شکست می خوره. حسین کرد که در آن زمان چوپان بوده و آداب و فنون پهلوانی را نمی دانسته مسیح را از میدان بیرون میبره و تمام پهلوانان شاه عباس را شکست میده. حسین مشکل بزرگی داشته و مشکلش این بود که اسبی که توان وزن او را داشته باشه نبوده. مسیح به حسین کرد میگه فقط یه اسب هست که او می تواند سوارش شود و باید صاحب این اسب را شکست دهد. حسین سوار کشتی میشود و به سرزمین ناشناسی میرود آنجا با چند نفر زورگیر مواجه میشود که بعد می فهمد از یاران کر صاحب اسب مورد نظرش است همه اونها رو شکست میده و کر برای گرفتن انتقام با حسین میجنگد و حسین کرد کر را شکست میده و اسب او را صاحب میشود. شاه عباس که ماجرای دلیری های حسین و مرگ فرخ را می شنود با پادشاه تبریز صلح می کند. و حسین کرد در دستگاه پادشاه به مقام بالایی میرسد.
این بود ماجرای حسین کرد شبستری